یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه مان یک دوره گرد

داد میزد کهنه قالی میخرم

دست دوم ، جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه زد

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقاسفره خالی هم میخرید؟؟؟

نوشته شده در تاریخ شنبه 3 دی 1390    | توسط: مجید اسدی    |    | نظرات()